فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
مقدمه 26
چهارده رساله ( فارسى )
عينيّه او را نيز قصيده ايست كه جلب نظر بلكه در دل اثر مىكند خلعت هياكلها بجرعاء الحمى * و صبت لمغناها القديم تشوّقا و تلفّتت نحو الديار فشاقها * ربع عفت اطلاله فتمزّقا و قفت تسائله فردّ جوابها * رجع الصدى ان لا سبيل الى اللقا فكأنّما برق تألّق بالحمى * ثم انطوى فكأنه ما ابرقا و هم او گويد . ابدا تحنّ اليكم الارواح * و وصالكم ريحانها و الراح و قلوب اهل ودادكم تشتاقكم * و الى لذيذ لقائكم ترتاح وا رحمتاه للعاشقين تكلّفوا * ستر المحبة و الهوى فضّاح بالسرّ ان باحوا تباح دماؤهم * و كذا دماء العاشقين تباح و اذا هم كتموا تحدّث عنهم * عند الوشاة المدمع السفّاح تا آنجا كه گويد فتشبّهوا ان لم يكونوا مثلهم * ان التشبّه بالكرام فلاح قم يا نديم الى المدام فهاتها * فى كأسها قد دارت الاقداح من كرم اكرام بدنّ ديانة * لا خمرة قد داسها الفلّاح گويند سهروردى برسالت نزد سلطان علاء الدين رفت چون پيغام بگزارد سلطان از او پرسيد چكنم كه نجات يابم شيخ فرمود آنچه خداوند با همه بىنيازى و استغناء از تو با تو كرد تو با همه احتياج كه به بندگان او دارى بكن گويند اين سخن چنان در سلطان اثر كرد كه در خواب هم ميگفت خداوندا مرا توفيق آن ده كه با بندگان تو همان كنم كه با من كردى . ابن خلّكان يكى دو داستان براى بيان قلّت عقل او نقل كرده است و بعقيدهء من وجه تسميه خلّكان عذر خواه اوست بويژه به زبان مازندران حق سخن ادا مىشود سپس به علّت قتل او پرداخته و گفته است كه در موقع سلطنت صلاح الدين وى در حلب ميبود پسر ملك فرماندار حلب بفرمان پدر او را طلب كرد و زندانى و روز جمعه سلخ ذى الحجة